تبليغاتX
دلم می خواهد ببارم
  دلم گرفته، نگرانم، از درون  در التهابم...
ديگر نمي دانم چه چيز خوب است و چه چيز بد، ديگر نمي دانم چه كسي مشتاق حضور توست و چه كس نگران از حضورت؟ من در كدام فرقه هستم؟ كدام گروه قصد ياري ات را دارد؟ چه كسي راست مي گويد؟ آخر همه ي اينها ادعاي عشق به تو را داشتند، شعارشان را از سبزي نگاه تو گرفته اند؛ خدايا اينها را چه شده؟ اين چه طوفاني است كه ايران را مي پيمايد؟ خدايا تنها نگاهم به يك ولي است و او  مرا به اطاعت از امام خامنه اي، علي زمانه ام دعوت مي كند...
چشم، هر چه شما بگوييد؛ تا پاي جان برايش مي ايستم، چون ميدانم كه او شيفته ي شماست و جانشين به حقتان، او مسلم ترين يار شما در زمان غيبتتان است. اما خدايا آن روز كه كتاب آسماني اي كه براي هدايتم فرستادي آتش زدند، آن روز كه حرمت پدرم حسين عليه السلام را شكستند، آن روز كه جلوي چشمان معصوم رقيه خانم خيمه هاي عزاي امامم را در آتش نفاق و خشم سوزاندند، قصد كشتن نايب به حق مهدي فاطمه (عج) را داشتند.........
پروردگارا گستاخي تا چه حد؟ آقا جان، مهدي جان، اينها توطئه هايي است كه من ميدانم و آنچه نمي دانم بسيار، به حق ميگويند كه مضطر واقعي شما هستيد... خدايا ظهورش را برسان كه ايستادن در اين طوفان همتي زهرا گونه، قدرتي علي وار و يقني حسيني ميخواهد... اگر امروز شهدا نيستند، من آنها را، تفكر و منششان را الگو قرار داده ام و امروز بهترين زمان براي اثبات خود است. و باور دارم امام خامنه اي لايق ترين يار مهدي (عج) است، پس جان، مال و تمام هستي ام را فدايش مي كنم تا پيرو اسلام و دستورات امام زمانم باشم. و براي آنهايي كه راه را از بيراهه تشخيص نمي دهند تاسف مي خورم و آرزو مي كنم درياي حقيقت را از سراب گمراهي بشناسند كه وقت تنگ است  و ظهور نزديك...




ز قاطعان طريق اين زمان شويد ايمن                            قوافلِ دل و دانش كه مردِ راه رسيد
كجاست صوفيِ دجّال فعل ملحد شكل                         بگو بسوز كه مهديّ دين پناه رسيد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:57 توسط باران |