تبليغاتX
دلم می خواهد ببارم

یا لطیف

در صحن جامع رضوی نشسته بودم و به آسمان می نگریستم، آسمان به رنگ سرخ ، صورتی نمی دانم؛ شاید این اولین بار بود که شرم طبیعت را از کرانه ی لطف امامان می دیدم. آری آسمان از شرم شما سرخ گردیده بود...

و اکنون دوباره آن گنبد طلا را، آن صحن و سرا را در پیش چشمان خود می انگارم و اذن دخول می خوانم

باذن الله و باذن رسول الله و باذن ملائکه المقربین المقیمین فی هذا المشهد الشریف...

 

               

 

محبوبم آمده ام تا در روز میلادت مرا به محبت آل طه زنده نمایی، آمده ام تا مس وجودم را با کیمیای عشق تو زر نمایم، آمده ام تا بگویم که دوستت دارم بیش از همیشه...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:29 توسط باران |

 

بشکن دل بینوای ما را ای عشق

این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

 

      

 

آقا جان سلام

امام رضا، دلم هواتو کرده، می خوام بیام، بطلب؛

آقا تولدته، تولدمه، بطلب؛

خواهش می کنم؛

من نمی دونم چطوری؛

فقط می خوام بیام پابوست، فقط دوست دارم دوباره روحم رو تو اون صحن و سرا پرواز بدم، می خوام بیام؛

آقا همه اومدن، منم دعوت کن،

دستمو بگیر؛

نمی دونم چی کار کردم؟ نمی دونم که لیاقت اومدن پیشتو ازم گرفتی؟!

ولی به بزرگی و کرمت قسم که به دیدارت نیاز دارم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:28 توسط باران |

 

                     

 

خدایا در این فرخنده برگ های تاریخ که سُرور میلاد کریمه اهل بیت را به مژده ی ولادت هشتمین ستاره ی آسمان امامت پیوند داده ای؛

دراین روزهای مبارک که درهای بهشتت را به روی زمینیان گشوده ای،

باران وجود پرمهرش را مهمان قلب بیش از پیش خشکیده ی من گردان و برگ زرین تاریخ انتظار را رقم زن.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:59 توسط باران |

 

خدايا خسته‌ام،‌خسته.

خسته از اين روزگار هزار رنگ و دو رو، دلم مي‌خواهد بروم؛ به جايي دور جايي كه جز من و تو نباشد. جايي كه جز عشق و دوست داشتن، جز عدالت و پاكي، جز محبت، كسي در سر نپروراند؛ جايي كه من باشم و انتظار فرجش؛ جايي كه من باشم و عشق به او؛ جايي كه گلهايش همه بوي ياس زهرا را بدهند؛ جايي كه قلم‌هايش همه يا زهرا بنگارند؛ جايي كه بلبلانش همه آواي اللهم عجل لوليك الفرج را سر دهند؛ جايي كه فقط دل به عشق تو دهم.

نمي‌خواهم حتي ذره‌اي از دلم را به يك زميني هديه دهم؛ نمي‌خواهم حتي لحظه‌اي به انساني چون خودم فكر كنم، نمي‌خواهم .........

 

       

 

خدايا ديگر گلهاي محمدي عطر احمد(سلام الله عليه) را نمي‌دهند، ديگر بهار مدهوش بوي ياس نمي‌گردد، ديگر زمستان هم مژده‌ي بهار نمي‌دهد.

پس چرا نمي‌آيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدايا دوستت دارم بيش از آنكه خود بدانم و مي دانم كه تو مي داني...

پروردگارا ديدار امامم آرزوي ديرين من است، دستم را بگير و حاجتم را برآور كه سخت دلتنگم...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:45 توسط باران |

  

      

          

 

ديدن روي تو در خويش ز من خواب گرفت

آه از آيينه كه تصوير تو را قاب گرفت

 

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم كرد

كشتي‌ام را شب طوفاني گرداب گرفت

 

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب مي‌كردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

 

نتوانست فراموش كند مستي را

هر كه از دست تو يك قطره مي ناب گرفت

 

كي به انداختن سنگ پياپي در آب

ماه را مي‌شود از حافظه آب گرفت؟!

 

                                                                                                                      فاضل نظري

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:11 توسط باران |

 

او را صادق مي‌نامند چون اهل آسمان‌ها صادق خطابش مي‌كنند.

 

        

 

گلي از گلستان آل طه آغوش گرم پروردگارش را با لبخند رضايت پذيراست ...

صادق آل طه در سن شصت و پنج سالگي با انگور زهرآگين دعوت حق را لبيك گفت و به شهادت رسيد.

نام مبارك آن حضرت جعفر بود و كنيت شريفش ابوعبدالله، از دیگر القاب آن حضرت می توان صابر، فاضل و طاهر را نام برد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:34 توسط باران |

 

بار الها گله دارم، آمده‌ام تا شِكْوه نمايم؛ از خودم، از آسمان ابري و غمزده‌ي دلم؛ از دل شكسته‌اي كه صداي شكستنش را حتي گوش جان نشنيده است. مگر نه اين است كه آرزويش ديدار روي ياس زهرا سلام الله عليها است؟ مگر نه اين است كه وجودش محتاج دعاي خير اوست؟ مگر نمي‌گويد كه تنها حاجتم ظهور پرچم‌دار آل طه است؟

پس چرا، چرا حاجتش را چنان نمي‌گويد كه همگان بدانند و براي برآورده شدنش دعا نمايند؟

 

 

            

 

من از او شنيدم كه ظهورش نزديك است، نزديك‌تر از سايه به من...

خدايا، تو حاجتم را بشنو، تو كه شنوا و دانايي، تو كه بر پيدا و پنهان آگاهي، تويي كه از نوشته و نا نوشته مطلعي؛ بشنو و اجابت كن...

                      

                      اَللّهم صَلّ علي محمّد و آل محمّد و عَجّل فرجهُم بِعدد ما احاطَ به عِلْمه

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:19 توسط باران |

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:11 توسط باران |

منتظر...

 همانند كسي است كه در پي شب يلدايي، خسته از ظلمت و تيرگي، چشم به افق دوخته و دميدن خورشيد را آرزو مي كند...

همانند كسي است كه در بياباني بي انتها سرگردان مانده، تنها و وحشتزده رهنمايي را مي طلبد...

همانند كسي است كه پس از تشنگي هاي بسيار، با پنجه هايي دردمند، زمين را كنده و در آرزوي جوشش آبي گواراست...

همانند كسي است كه در قحطي سالي بي باران، در كنار مزرعه ي عطش زده اش، به اميد پديدار گشتن ابر رحمت ديده به كرانه هاي آسمان دوخته است...

همانند كسي است كه در حين بالا رفتن از كوهي، پايش لغزيده و دست به سنگي گرفته و كمك دهنده اي را فرياد مي كند...

همانند كسي است كه در كنار بستر بيماري عزيز، ترسان از جان سپردن او، ورود طبيبي درد آشنا را لحظه شماري مي كند...

بايد انتظار كشيد، هر صبح و شام بايد چشم انتظار فرجش ماند...

" فتوقعوا الفرج كل صباح و مساء... "      (امام صادق عليه السلام)

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:39 توسط باران |