



دوباره بوی یاس
دوباره بوی نرگس
دوباره بوی معشوق به مشام می رسد
عاشقان، عشق بازی تان مبارک...

روز ملی فناوری هسته ایی بر ایرانیان همیشه سرفراز مبارکباد.
سرزمین من پیروز و سربلند باشی...


با نغمه ی دل انگیز بلبلان از خواب برخواستم...
نوای بلبل؟! آیا این صدای عاشق است که برای معشوقش در این زمانه ی بی روح چنین زیبا و دل انگیز می خواند؟...
من هم عاشقم؟ باید باشم، این هدف آفرینش من است.
اما عاشق چه چیزی؟ عاشق چه کسی؟
خدایا انتظار یعنی چه؟ منتظر کیست؟ من هم باید همانند آن بلبل بخاطر دور بودن از محبوبم بخوانم؟ آنسان که توجه همگان را جلب نمایم؟ آنگونه که از خواندنم به زیبایی و مهربانی محبوبم پی ببرند؟ ...
آری این دقیقا همان حسی بود که هنگام خواندن آن بلبل به من دست داد. با خواندنش به زیبایی محبوبش فکر کردم به اینکه اگر چنین محبوبی دارد خودش هم باید از این زیبایی بهره ایی برده باشد...
مهربانا تو هم از من اینگونه انتظار داری؟ دوست داری وقتی نگاهم می کنی از زیبایی وجودت و مهر درونت و کرم بی نهایتت جلوه هایی هر چند مختصر در من ببینی؟
و به راستی آیا من توانسته ام در این بهار زمینی آسمان دلم را غبار روبی کنم تا تشعشع حضور تو در وجودم بیش از گذشته نمایان گردد؟ آیا توانسته ام ظهور محبوبم و معبودت را در وجود خود زمینه سازی کنم تا در هنگام حضورش برای ساختن زمانه به یاریش بشتابم؟
نمی دانم، فقط این را می دانم که بدون کمک تو من هیچم و با یاریت می توانم تمام کارهای ناممکن را ممکن سازم.
پس خدای من، به امید تو و با یاریت می شوم آن کسی که تو دوستش داری ...
