
پروردگارا!
یاری ام ده تا افتاده ی تو نشوم، که دیگر کسی را یارای برگرفتنم نباشد؛
تو مرا از خاک، بلندی ببخشای که دیگر کسی را توان افکندنم نباشد؛
دیده ام را بر الطافت بگشای و بر زشتی ها ببند، و دستم را از آنچه ناپسند توست، کوتاه بدار؛
دستگیرم شو تا شعاعی از خورشید مهرت بر من بتابد، که بی نور تو من به چشم هیچ کس نمی آیم.
پس مرا شوری عطا کن تا با همه تقصیر، سراپا غرق امید، روی به درگاهت آورم...
به نام خداي بسيار بخشنده هميشه مهربان
ستايش خدا را كه در آفرينش او را شريك نباشد و در بزرگي و بزرگواري او را مانند نيست، سپاس خداي راست كه امرش در خلق نافذ و اوصافش آشكار و مجد و بزرگواريش به لطف و كرمش پديدار است و دست عنايتش به جود و بخشش بر خلق گشاده، گنجينههاي رحمتش نقصان نپذيرد و كثرت عطا و بخشش جز بر جود و كرامتش نيفزايد كه او بسيار با عزت و اقتدار و بخشش است. خدايا از تو درخواست ميكنم اندكي از بسيار حاجتم را، با آنكه به او سخت حاجتمندم و تو از آن حاجت از ازل بينياز بودي؛ و همان قليل حاجت نزد من بسيار است و براي تو ادايش سهل و آسان.
اي خدا آمرزش تو از گناهم و گذشتت از خطاهايم و بخششت از ظلمم و پرده پوشيت بر عمل زشتم و حلم و بردباريت بر جرم و گناه بسيارم كه به عمد يا خطا مرتكب شدم، مرا به طمع انداخت كه از تو درخواست كنم چيزي را كه استحقاق آن ندارم و تو به لطف و رحمتت روزيم گردانيدي و قدرتت را در آن به من نشان دادي و اجابتت را شناساندي تا با دل مطمئن تو را خواندم و با انس و رغبت و بيترس مهابت از تو حاجت طلبيدم و با ناز و دلال بر تو آنچه ميخواستم تقاضا كردم؛ و اگر دير حاجتم برآوردي از ناداني بر تو عتاب كردم، در صورتي كه تاْخير حاجتم مرا بهتر بوده چون تو دانا به عاقبت امور خلقي، پس من هيچ مولاي كريمي را بر بنده لئيمي صبورتر از تو بر خود نديدم.

اي پروردگار من تو مرا دعوت ميكني من از تو روي ميگردانم، تو محبت افزون ميسازي و من با تو به خشم ميآيم، و با من دوستي و شفقت ميفرمايي و من از جهل نميپذيرم كه گويا مرا بر تو حق نعمت و منت است نه تو را بر من؛ و اين ناسپاسي من مانع از افاضه رحمت و احسانت بر من نشد واز فضل و جود و كرمت نكاست. پس به حال اين بنده نادانت ترحم كن و به فضل و احسانت بر او ببخش كه تو بسيار با بخشش و كرمي ...
فرازي از دعاي افتتاح

با نغمه ی دل انگیز بلبلان از خواب برخواستم...
نوای بلبل؟! آیا این صدای عاشق است که برای معشوقش در این زمانه ی بی روح چنین زیبا و دل انگیز می خواند؟...
من هم عاشقم؟ باید باشم، این هدف آفرینش من است.
اما عاشق چه چیزی؟ عاشق چه کسی؟
خدایا انتظار یعنی چه؟ منتظر کیست؟ من هم باید همانند آن بلبل بخاطر دور بودن از محبوبم بخوانم؟ آنسان که توجه همگان را جلب نمایم؟ آنگونه که از خواندنم به زیبایی و مهربانی محبوبم پی ببرند؟ ...
آری این دقیقا همان حسی بود که هنگام خواندن آن بلبل به من دست داد. با خواندنش به زیبایی محبوبش فکر کردم به اینکه اگر چنین محبوبی دارد خودش هم باید از این زیبایی بهره ایی برده باشد...
مهربانا تو هم از من اینگونه انتظار داری؟ دوست داری وقتی نگاهم می کنی از زیبایی وجودت و مهر درونت و کرم بی نهایتت جلوه هایی هر چند مختصر در من ببینی؟
و به راستی آیا من توانسته ام در این بهار زمینی آسمان دلم را غبار روبی کنم تا تشعشع حضور تو در وجودم بیش از گذشته نمایان گردد؟ آیا توانسته ام ظهور محبوبم و معبودت را در وجود خود زمینه سازی کنم تا در هنگام حضورش برای ساختن زمانه به یاریش بشتابم؟
نمی دانم، فقط این را می دانم که بدون کمک تو من هیچم و با یاریت می توانم تمام کارهای ناممکن را ممکن سازم.
پس خدای من، به امید تو و با یاریت می شوم آن کسی که تو دوستش داری ...
خدایا دوستت دارم...
می خوانمت با تمام وجودم،
بخوان مرا که سخت محتاج یاریت هستم،
مرا دریاب که در منجلاب زیبایی های دنیا غرق گشته ام،
یاری ام کن...
بشتاب که اکنون می دانم؛ از چه بهشتی دست شسته و چه سرابی را بهشت انگاریده ام.
تا تو هستی هیچ نخواهم؛
نه کسی را،
نه چیزی را...
زیرا
با تو بودن یعنی همه چیز،
و تو را داشتن یعنی همه کس...

خدايا اين جمعه هم گذشت و ياس زهرا(س) رخ ننمود، خدايا تو خود گفتهاي كه سحرهاي جمعه نيكوترين زمان براي استجابت دعاست؛ من سحرگاه اولين آدينهي اين ماه مبارك، ماه رمضان را براي نيايش با تو برگزيدم، دراين سحر دعا كردم كه از ياد نبرم عهدي را كه در ازل با تو بستهام، دعا كردم كه از عاشقان حقيقي مهدي(عج) گردم، خواستم امام زمانم بيايد؛ آري از تو خواستم تا اجابتش كني...
پروردگارا در اين سحر نداي مؤذن را در غربت شنيدم؛ نواي نايي سوخته ز فراق ياررا، و صداي دلي دور از دلدار را.
مهربانا آيهي شريفهي "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن" در وصف اين ماه است، پس اگر در ماه رحمت و بركتت نجويمش، كدامين ماه لياقت قدوم سبزش را داراست؟!
خدايا رمضان از نفحات توست؛ من خود را در آماج اين نسيم رحمت قرار ميدهم تا سرشار گردم از لطفت و دريابم آنچه را كه تا حال لياقت دركش را نداشتهام.
برسان ظهورش را كه دوري از او براي دل سوخته ز هجرش، در بهار قرآن طاقتفرسا تر از هر زمان ديگري ميآزاردم...
روشندلي را ديدم كه تمام دنيا را ميخواند؛ گلها را، شاخههاي طلايي گندم را، صداي داركوب را و حتي سنگهاي كف رودخانه را. ميخواند تا پيدا كند خدايش را تا با او بگويد ناگفتههاي اعماق وجودش را؛ ومييابد محبوبش را و ميگشايد عقدههاي درونش را.
اما من نگشتهام تا بيابم وجودي را كه هر لحظه ميخواندم. صدايش را شنيدهام، صدايي رسا، آوايي طنين افكن، نوايي كه مست ميكند هر شنونده را. ميخواندم هر شب و روز، ميدانم او مرا يافته است؛ او در آغوشم گرفته است، وگرنه من چگونه گرماي وجودش را احساس ميكردم ؟! اگر او را نداشتم چه ميكردم؟ خدايا، من جواب اين سئوال را نميدانم تو پاسخم ده. تو بگو من بي تو يعني چه؟!
آخر تا معشوقي نباشد عاشقي معنا ندارد، تا ربي نباشد مربوبي نخواهد بود، تا اربابي نباشد بندگي از براي كيست؟. پروردگارا مرا درياب چون گذشته كه سخت خسته از توفان روزگارم. خداوندا تا چون تويي دارم روا نباشد خانهاي ديگر را براي پناه گرفتن جستجو كنم، روا نباشد جز از تو ياري خواهم؛ پس اي مهربانترين مهربانها مرا درياب...
ميدوني يكي از بچهها فردا داره ميره مشهد، ميدوني يعني چي؟ نميدوني ديگه.
به تقويمت نگاه كن چارشنبه تولد امام زمان عليهالسلامه. بذار بهتر برات بگم، تا حالا ديدي يه باباي مهربون اونم نه از نوع زمينيش روز تولد فرزندش شادماني نكنه؟ نه تنها خودش شاده همه رو هم مجبور ميكنه كه شاد باشن به هر گدايي كه دره خونهاش رو بزنه اونقدر ميبخشه كه همه تعجب ميكنن؛ حالا امام رضا عليهالسلام هم براي فرزندش، براي ياس زهرا سلامالله عليها، براي سوگولي اهل بيت سلامالله عليه تولد گرفته و ...
يه سري از شيعيانش رو هم دعوت كرده. اين حسرت نداره ؟ داره ديگه، گريه داره واقعا هم گريه داره. خوش به حالشون، كاش براي ما هم اونجا دعا كنن، كاش...
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي آخر كز غمت ديدهي عالم همه دريا باشد
از بن هر مژهام اشك روانست بيا اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد
همسفر:
كشتي در طوفان شكست و غرق شد. دو مرد فقط ميتوانستند به سوي جزيرهي كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند. دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند. با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم. دست به دعا شدند. براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب ميشود به گوشهاي از جزيره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا، مرد اول، درختي يافت و ميوهاي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفتهي بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا، به صورتي معجزهوار، تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتياي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم ، به همراه همسرش از جزيره برود. پيش خود گفت، مرد ديگر ختما شايستگي نعمتها ي الهي را ندارد، چرا كه درخواستهاي او پاسخ داده نشد (پس همينجا بماند بهتر است). زمان حركت كشتي، ندايي از آسمان پرسيد: «چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكني؟». پاسخ داد: «اين نعمتهايي كه به دست آوردهام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كردهام. درخواستهاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد».ندا، مرد را سرزنش كرد: «اشتباه ميكني، زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم ، اين نعمتها به تو رسيد.» مرد با حيرت پرسيد: « از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟.» «از من خواست كه تمام خواستههاي تو را اجابت كنم.»