تبليغاتX
دلم می خواهد ببارم -

روشندلي را ديدم كه تمام دنيا را مي‌خواند؛ گل‌ها را، شاخه‌هاي طلايي گندم را، صداي داركوب را و حتي سنگ‌هاي كف رودخانه را. مي‌خواند تا پيدا كند خدايش را تا با او بگويد ناگفته‌هاي اعماق وجودش را؛ ومي‌يابد محبوبش را و مي‌گشايد عقده‌هاي درونش را.

اما من نگشته‌ام تا بيابم وجودي را كه هر لحظه مي‌خواندم. صدايش را شنيده‌ام، صدايي رسا، آوايي طنين افكن، نوايي كه مست مي‌كند هر شنونده را. مي‌خواندم هر شب و روز، مي‌دانم او مرا يافته است؛ او در آغوشم گرفته است، وگرنه من چگونه گرماي وجودش را احساس مي‌كردم ؟! اگر او را نداشتم چه مي‌كردم؟ خدايا، من جواب اين سئوال را نمي‌دانم تو پاسخم ده. تو بگو من بي تو يعني چه؟!

آخر تا معشوقي نباشد عاشقي معنا ندارد، تا ربي نباشد مربوبي نخواهد بود، تا اربابي نباشد بندگي از براي كيست؟. پروردگارا مرا درياب چون گذشته كه سخت خسته از توفان روزگارم. خداوندا تا چون تويي دارم روا نباشد خانه‌اي ديگر را براي  پناه گرفتن جستجو كنم، روا نباشد جز از تو ياري خواهم؛ پس اي مهربان‌ترين مهربان‌ها مرا درياب...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 15:56 توسط باران |